تبليغاتX
تورا من چشم در راهم تورا من چشم در راهم تورا من چشم در راهم تورا من چشم در راهم تورا من چشم در راهم تورا من چشم در راهم تورا من چشم در راهم ذره خاک


ذره خاک

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت        که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش             هر کسی آن دروود عاقبت کار که کشت

 

من اگر تو این وبلاگ این مدلی می نویسم معنیش این نیست که خیلی کارم درسته   و قصد جانماز آب کشیدن هم ندارم .گذشته ای دارم به رنگ قالب وبلاگم  . این وبلاگ راه اندازی کردم تا حرف دلمو توش بنویسم.اما هروقت که حالی بهم دست بده که فکر کنم حرفی برا گفتن داشته باشم می نویسم . شده این.چکار کنم همه ی احوالاتمو که بنویسم فیل.ترش می کنن.   اصلا می ترسم اسم فیل بیچاررو هم فیل ترش کنن   .اما درسته خودمونو بیشتر معرفی می کنیم تا امامو.و این ادعاست.ما کجا و عشق امام کجا.پس سعی می کنم بیشتر به معرفی حضرتش بپردازم تا معرفی خودم.

 

یادت نره وقتی خورشید دربیاد بیدار بشی نمازت قضا می شه .پس بیدار بیدار بیدار منتظر طلوعش بنشین.چه دلهره ی لذت بخشی داره هنگام طلوع برای منتظران حضرتش.

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 10:42 توسط | |

این شعر رو تو کتاب مولوی (دیوان شمس تبریزی ) پیدا کردم.

مولانا عاشق انسان کامله . این شعر رو در عشق به انسان کامل سروده . پس بعضی از اوصاف امام زمان تو این شعر نمایانه.

ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیا

ای عیسی پنهان شده بر تارم مینا بیا

 

از هجر روزم قیر شد دل چون کمان بد تیر شد

یعقوب مسکین پیر شد ای یوسف برنا بیا

 

رخ زعفران رنگ آمدم خم داره چون چنگ آمدم

در گور تن تنگ آمدم ای جان با پهنا بیا

 

ای موسی عمران که در سینه چه سیناهاستت

گاوی خدایی می کند از سینه ی سینا بیا

 

چشم محمد با نمت واشوق گوید در غمت

زان ترره ی اندرهمت ای سر ارسلنا بیا

 

خورشید پیشت چون شفق ای برده از شاهان سبق

ای دیده ی بینا به حق ای سینه ی دانا بیا

 

ای جان تو و جانها چو تن بی جان چه ارزد خود بدن

دل داده ام دیر است من تاجان دهم جانا بیا

 

ای تو دوا و چاره ام نور دل صدپاره ام

اندر دل بیچاره ام چون غیر تو شد لا بیا

 

نشناختم قدر تو من تا چرخ می گوید ز فن

دی بر دلش تیری بزن دی بر سرش خارا بیا

 

 

راستی اگر منظور مولانا امام زمان نبوده کی می تونسته باشه ؟؟

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 6:17 توسط | |

یه روز می خواستم آب بنوشم ناخود آگاه به یادکربلا افتادم

یکی دوبار اونروز اینجوری شدم بعدا فهمیدم اون روز روز عاشورا به تاریخ شمسی بود.خیلی حالم گرفته شد

 

مزه ی آب از برامان زهر گشت

زائقه با مزه ی آن قهر گشت

 

 

تشنگی بر کاممان شیرین تر است

رنج بر ما از خوشی ها بهتر است

 

 

تا نگیرم انتقام خون مولایم حسین

آب شیرین هم نمی خواهم بنوشم یا حسین

 

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 5:50 توسط | |

 

مرحوم حاج آقا دولابی:قبل از نماز چند دقیقه تمرکز کن این فکر های بیخودی که به سرت میان بهشون اخم کن.می ترسن میرن پی کارشون.اینا موهومات عالمن.شما رو که دوستدار امامان علیهم السلام هستی به راستگویی می شناسند.فکر می کنن واقعا ازشون عصبانی شدی.بعد به نماز یا دعا بپرداز.

خدا کنه از حرفاشون چیزی فراموشم نشده باشه

 

 

 

در رختخواب راحتی و فکر و مکر ها

غمگین دمر خیالها و فکرها

 

پرکرده میهمان ناخوانده ی خیال

فکر مرا و همه لحظه لحظه را

 

گاهی خیال قبولی در امتحان

یکدم خیال همسر و آینده و کذا

 

گاهی زه کینه سینه پر از رنج و انتقام

در فکر رنجها که چشیدم ز بی وفا

 

گر آنچنان شود و اینچنین کند

من اینچنین کنم و آنچنان خدا

 

گه مرغک اسیر قفس ناله می سرود

فیلش به یاد هند و پر از اشک دیده ها

 

یک غلط خورده به پهلو و بعد هم

چرخی دگر بروی کمر غرق فکر ها

 

هر لحظه ی عزیز مرا باد می برد

اه این همه خیال به سر آید از کجا؟

 

پرپر شدست دفتر عمر عزیزمان

دزدیده روزگار همه لحظه های ما

 

از رختخواب غفلت و افکار بی خودی

برخیز و زنده ساز تو این لحظه لحظه را

 

گر عمر ما به علم و اطاعت به سر شود

از دست دزد ربودیم لحظه ها

 

گر بادبان به دست خیالات داده ایم

افسوس و وا مصیبت و ای کاش و حسرتا

 

ناگه شود قیامت و خالیست دستمان

از هول .یا علی.پناه بر خدا

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 5:33 توسط | |

میخواستم یه اس ام اس بزنم به دوستم یکم زیاد شد اینجا نوشتم بیاد بخونه

 

گر تو یوسف نیستی یعقوب باش

همچو او با گریه و آشوب باش

 

 

سینه چاک یوسف زهرا شویم

هرکه هستیم عاشق مولا شویم

 

 

شیعیان مولایتان یوسف تر ایت

کلبه ی احزانتان آیا که هست

 

 

دوستان ما جانمان تلخ است و شوم

جان مولا چون عسل گردیم موم

 

 

جانمان در دست شیطان موم بود

دشمنی آشکارا می نمود

 

 

جانمان در دست شیطان موم شد

عاقبت در کاممان زقوم شد

 

 

دست مولا کیمیایی می کند

خاک گشتی تا که عیسایی کند؟

 

 

بگذریم از جان تلخ خویشتن

تا که طعم او بگیرد جان وتن

 

 

جان مولا همچو شهد و شکر است

جان ما دیو است و غول است و خر است

 

 

شوم و خودخواهیم و نادانیم و سخت

روشنایی را در این دل نیست بخت

 

 

موم شو در دست او که لایق است

او هنرمند است پاک و عاشق است

 

 

موم یعنی خواستنها را رها

موم یعنی غیر او هرچه فنا

 

 

از خدایانی که داری بر حذر

یک خدا داری و آنهم چون گهر

 

 

دل برای آن گهر خالص کنیم

در جوارش کیمیا این مس کنیم

 

 

جان فدای آنکه جانش خوشتر است

غیر او خواهم نبینم هرچه هست

 

 

بی خود از خود تا خدا پرواز کن

عشق را اندر عمل ابراز کن

 

 

بی خود از خود پر زنم تا کوی دوست

من که باشم ؟ نیستم هستیم اوست

 

 

از خودم در رنج و از او زنده ام

زنده ام تا که برایش بنده ام

 

 

زندگی جز بندگی دوست نیست

جسم که جوز گوشت و جز پوست نیست

 

 

زنده ای که زندگیش از لاشه است

زندگیش از نطفه ای و جسم پست

 

 

نطفه کی مردار را جان می دهد

عشق را بر نطفه انسان می دهد؟

 

 

بگذریم از نطفه ها انسان شویم

جان دهیم و لایق جانان شویم

 

 

گر پریشان حال عشق نطفه ای

تو هنوز اندرخم یک کوچه ای

 

 

عشق آمد تو ز خود بیرون شوی

دل پر از غوغا و دیده خون شوی

 

 

عشق هدایت می کند تا کوی دوست

تا بدانی که فقط دلبر نکوست

 

 

نه درستش این نباشد دوستان

بد ندیدم هرچه بود از دوست آن

 

 

هرچه بینی خوب وآن یک جلوه است

تا به تو گوید پس پرده که هست

 

 

عشق گوید قل هو الله احد

عشق گوید گو که الله صمد

 

 

عشق گوید کل قرآن را به تو

عاشقا هر شب شب قدری که تو

 

 

گر که عشقت خون و مو و گوشت شد

دینت اسلام و خدایت گوشت شد

 

 

گر که عشقت چشم و مو گوش شد

غرق حقی و حقت فرموش شد

 

 

کیست لایق تا که قربانش شویم؟

تا فدای دین وایمانش شویم

 

 

تا که جان داریم ما هستیم و او

جان دهیم تا کل هستی گردد او

 

 

کوزه از جان خودم خالی کنم

هم ز جانش کوزه را پر می کنم

 

 

کوزه خواهم از خودم خالی کنم

یاریم ده تا که جانبازی کنم

 

 

نفرتم از کوزه های خویش بود

با منیت کی توان درویش بود

 

 

کوزه ها باید که مولایی شویم

تا که مننا اهل بیت را بشنویم

 

 

کوزه از من پر شده خالیش کن

خالی از غیر هو الباقیش کن

 

 

همچو قطره غرق دریا می شویم

هم فنا یابیم و هم باقی شویم

 

 

ای خوش آن قطره که در دریا چکد

معنی عشق است این ای با خرد

 

 

عشق یعنی غرق در دریا شدن

قسمتی از کل آن معنی (معنا) شدن

 

 

ما از اول همچو باران بوده ایم

تا بدینجا راهها پیموده ایم

 

 

گر بسوزی همچو ابری می شوی

سوی دریا بس خرامان می روی

 

 

بنگرید این ابرهای شاد را

رهروان خانه ی آباد را

 

 

ابر. سوی اصل خود خوش می روی

خوش بحالت جریی از او می شوی

 

 

اصل هر کس هست معشوقش عزیز

عشق گوید این به دلهای تمیز

 

 

بگذریم از این غریبستان رفیق

تا فقط جوییم آن بستان رفیق

 

 

بار بربندیم سوی یار خود

دیر شد پس کی ببندی بارخود

 

 

پشتمان خم شد به زیر بار خود

شو سبک چون ابر سوی یار خود

 

 

هرچه اینجا هست آنجا بهتر هست

پادشاه است و عزیز و دلبر است

 

 

چون بخار آب خالص می شویم

سوی منزلگاهمان پر می کشیم

 

 

هست آنجا منزل و مارا قرار

بی قراری کن که آنجا هست یار

 

 

ای بسا یارانمان در انتظار

بس عزیزانند آنجا بسیار

 

 

جنسمان از جنس آنها بوده است

زین سبب اینجا تنم فرسوده است

 

 

یار آنجا حاکم و دین عشق ماست

خرمی و امن آسایش زماست

 

 

آن تحییت آن سلام آنجاستی

روشنایی و مهر هم با ماستی

 

 

دوستان مانوس با ما از ازل

دلبرانی که چه گویم چون عسل

 

 

جمعمان جمع است و خنده بر لب است

هم سرور آنجاست هم رحمن رب است

 

 

یار آنجا میزبانی می کند

تا ابد خشکی شادی می کند

 

 

ای بدا آنانکه دنیایی شدند

غرق اندر آن تافن می شدند

 

 

خود پرستیشان به پایان آمده

جمله اندر کوی شیطان آمده

 

 

زهر می خوردند اکنون زهر کام

کی کجا گیرند ضخم ها التیام

 

 

دشمنشان را به مولایی گزید

من چه گویم خود به حالش پی برید

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 6:13 توسط | |


:قالبساز: :بهاربيست: